تبليغاتX
مطالب خواندنی

حرفهای یک کودک فهیم


برای زنگ تفریح جالبه حتما بخونش:



آقاي پدر! در کمال احترام خواهشمندم اينقدر لب و لوچهء غير پاستوريزه ، و سار و سيبيل سيخ سيخي آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نماليد .

 

خانوم مادر! جيغ زدن شما هنگام شناسايي اجسام داخل خانه توسط حس چشايي من، نه تنها کمکي به رشد فکري من نمي کنه، بلکه براي  شير شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم يکي از اجسام داخل خانه محسوب مي شود.

 

پدر محترم! هنگام دستچين کردن ميوه، از دادن من به بغل اصغر آقاي سبزي فروش خودداري نماييد. چشمهاي تلسکوپي، گوشهاي ماهواره اي و سيبيلهاي دم الاغي اش مرا به ياد قرضهاي شما مي اندازد! ، مخصوصاً وقتي که چشمهاي خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهايش ” بول بول بول بول” مي کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت! الهي کف شامپو تو چشت! شب بخوابي خواب بد ببيني! جيش کني تو شلوارت

 

مادر محترم! شصت پا وسيله اي است شخصي، که اختيارش رو دارم! لطفاً هرگاه سعي در خوردن شصت پاي شما نمودم، گير بدهيد

 

آقاي پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جاي پرت کردن قابلمه و ماهي تابه به روي زمين، از چيني هاي توي کابينت استفاده نماييد! اکشن بودن دعوا به همين چيزاست

 

خانوم مادر! از مصرف هله هوله ي زياد پرهيز نماييد! اين عمل نه تنها براي سلامتي شما خوب نيست، بلکه موجب مي شود که شيرتان بوي” بچه سوسک مرده” بدهد

 

آقاي پدر! کودکان توانايي کافي براي حفظ جيش خود ندارند و اين توانايي هنگامي که شما شکم مرا “پووووووف” مي کنيد به حداقل مي رسد! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم


!! نوشته شده توسط صبا | 7:5 بعد از ظهر | چهارشنبه پنجم تیر 1387 •

داستان کوتاه

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.
اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است.
بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.
آنها به استاد گفتند: ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....
استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....
آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....
سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:
کدام لاستیک پنچر شده بود....؟!!!
!! نوشته شده توسط صبا | 4:52 بعد از ظهر | سه شنبه هجدهم دی 1386 •

داستان کوتاه

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.

این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.

در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...

دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون ‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ..!!
!! نوشته شده توسط صبا | 2:11 بعد از ظهر | دوشنبه هفدهم دی 1386 •

کاریکاتور

                            دستتو از رو موس بردار!!!                  
!! نوشته شده توسط صبا | 2:5 بعد از ظهر | دوشنبه هفدهم دی 1386 •

یک سوال

 نظر خودتون رو راجع به راه حل كمبود غذا در سایر كشورها صادقانه بیان كنید؟
 و كسی جوابی نداد... چون در آفریقا كسی نمی دانست غذا یعنی چه؟ در آسیا كسی نمی دانست نظر یعنی چه؟ در اروپای شرقی كسی نمی دانست صادقانه یعنی چه؟ در اروپای غربی كسی نمی دانست كمبود یعنی چه؟ و در آمریكا كسی نمی دانست سایر كشورها یعنی چه؟؟؟؟
!! نوشته شده توسط صبا | 7:41 بعد از ظهر | چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 •

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است

   پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید

پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است

   پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود

پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم

پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است

مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد

و معامله به این ترتیب انجام می شود

!! نوشته شده توسط صبا | 8:56 قبل از ظهر | یکشنبه بیستم آبان 1386 •

مشاوره تلفنی با شرکت مایکروسافت

این مکالمات کاملا واقعی بوده و بیشتر آنها مربوط به مشاوره رایگان شهر های امریکایی و انگلیسی می باشند:

-- مرکز مشاوره : چه نوع کامپیوتری دارید؟
- مشتری: یک کامپیوتر سفید...

-- مشتری: سلام من جان هستم، نمی تونم دیسکم رو دربیارم.
- مرکز: سعی کردین دکمه خروج دیک رو فشار بدید؟
-- مشتری: نه.. صبر کن.. من هنوز دیسکت رو نذاشتمش تو درایو... هنوز روی میزمه!

 -- مرکز: روی آیکون My Computer در سمت چپ صفحه کلیک کن.
- سمت چپ من، یا شما!

-- مرکز: روز خوش، چه کمکی از من بر میاد؟
- مشتری: سلام... من نمی تونم پرینت کنم!
-- مرکز: میشه لطفا روی Start کلیک کنید؟
- مشتری: گوش کن رفیق، برای من اصطلاحات فنی قلمبه سلمبه نیار، من بیل گیتس نیستم، لعنتی!

-- مشتری: سلام، عصرتون بخیر، من مارتا هستم و نمی تونم پرینت بگیرم. در واقع هر دفعه سعی می کنم، میگه :"نمی تونم پرینتر رو پیدا کنم". من حتی پرینتر رو بلند کردم گذاشتم جلوی مانیتور، اما کامپیوتر هنوز میگه نمی تونه پیداش کنه!

-- مشتری: من توی پرینت گرفتن تو رنگ قرمز مشکل دارم...
- مرکز: آیا شما پرینتر رنگی دارید؟
-- مشتری: نه!

-- مرکز: و الان کلید F8 رو فشار بدین.
- مشتری: کار نمی کنه!
-- دقیقا چی کار کردید؟
- من کلید F رو 8 بار فشار دادم اما هیچی نمیشه!

-- مشتری: کیبورد من کار نمی کنه.
- مرکز: مطمئنید به کامپیوترتون وصله؟
-- مشتری: نه من نمی تونم برم پشت کامپیوتر.
- مرکز: خب، کیبورتون رو بردارید و ده قدم برید عقب.
-- مشتری: باشه.
- مرکز : کیبورد با شما اومد؟
-- مشتری: بله.
- مرکز: خب این یعنی کیبورد وصل نیست. کیبورد دیگه ای اونجا نیست؟
-- مشتری: چرا هست، اوه ... این کار می کنه!

-- مرکز: رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple و حرف بزرگ V مثل Victor و عدد 7 است.
- مشتری: اون 7 هم با حروف بزرگه؟

-- مشتری: من نمی تونم به اینترنت وصل شم اما دوستم تونست.
- مطمئنید رمز عبور رو درست وارد کردین؟
-- بله!
- رمز چی بود؟
-- 5 تا ستاره بود!

-- مرکز: چه برنامه آنتی ویروسی استفاده می کنید؟
- مشتری: Netscape
-- مرکز: اون برنامه ضد ویروس نیست.
- مشتری: اوه ببخشید... Internet Explorer

-- مشتری: من یک مشکل بزرگ دارم، دوستم برام یه Screen Saver آکواریوم نصب کرد، اما من هر وقت ماوس رو حرکت میدم غیب میشه!

-- مشتری: من دارم اولین ایمیلم رو میزنم.
- مرکز: خب و چه مشکلی وجود داره؟
-- مشتری: من حرف a رو پیدا کردم، اما نمی دونم چطور دورش دایره بذارم!

!! نوشته شده توسط صبا | 2:14 بعد از ظهر | جمعه هجدهم آبان 1386 •

روزي ملك الشعرا در حضور فتحعلي شاه نشسته بود. فتحعلي شاه كه گاهي شعر مي‌گفت يكي از اشعار ضعيف خود را با آب و تاب فراوان براي ملك الشعرا خواند و از او نظر خواست.
از آنجايي كه ملك الشعرا مرد بسيار صريح و رك‌گوئي بود در جواب گفت: بيت سستي است. حضرت خاقان همان بهتر كه شهرياري كنند و شاعري را كنار بگذارند.
فتحعلي شاه از اين جواب سخت متغير شد و دستور داد ملك الشعرا را در سر طويله‌اي زنداني كنند.
مدتي از اين قضيه گذشت تا روزي دوباره شاه يكي از اشعار خود را براي ملك الشعراء خواند و از او نظر خواست ولي ملك الشعرا بدون آنكه پاسخي دهد سر خود را زير افكند و از اتاق بيرون رفت!
فتحعلي شاه پرسيد: به كجا مي‌روي؟
گفت: سر طويله
!! نوشته شده توسط صبا | 11:56 قبل از ظهر | شنبه چهاردهم مهر 1386 •

طنز

یک زوج در اوایل 60 سالگی ، در یک رستوران کوچک رومانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.ناگهان یک پری کوچک سر میزشان ظاهر شد و گفت: چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستید و درتمام این مدت به هم وفادار موندید ، هر کدامتان میتوانید یک آرزو بکنین.خانم گفت: اووووووووووووووووه، من میخواهم به همراه همسر عزیزم ، دور دنیا را سفرکنم.پری چوب جادوئیش را تکان داد و دوتا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک در دستش ظاهر شد.حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فکر کرد و گفت:خب ، این خیلی رومانتیکه و فقط یکبار در زندگی اتفاق میافته ، خیلی متاسفم عزیزم ولی من آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خود داشته باشم.خانم و پری سخت ناامید شده بودن ولی آرزو، آرزو دیگه!!!!
پری چوب جادوئیش را چرخاند و .....آقا 92 ساله شد! پیام اخلاقی این حکایت: مردها شاید موجودات ناسپاسی باشن، ولی پری ها مونث هستند
!! نوشته شده توسط صبا | 9:25 قبل از ظهر | شنبه سی و یکم شهریور 1386 •

 اين مهم نيست که مرگ کي و کجا به سراغتان مي آيد


مهم اين است که شما در آن زمان آنجا نباشيد !  

!! نوشته شده توسط صبا | 9:20 قبل از ظهر | شنبه سی و یکم شهریور 1386 •

جک

عده اي ناشي سوار آسانسوري شدند و چون بلد نبود با آسانسور كار كنند همانطور ساكت در آسانسور ايستادند.
بعد از مدتي زياد مرد شيك پوشي وارد شد و بلافاصله دكمه اي رو زد و آسانسور شروع به بالا رفتن كرد. يكي از اونها گفت:
اي ول ! براي سلامتي آقاي راننده صلوات !!!!!!

يه روز يه مرده كه دو تا خيار دستش بوده ميره بقالي ميگه آقا خيار شور داري؟بقاله ميگه آره .مرده ميگه پس اين دو خيارها رو هم بشور.

يه روز يه گاوه ميره كلاس انگليسي بعد مياد بيرون ميگه:ووووووووو ي ي ي ي ي ي ي ي ي

یك روز يكي دو تا دزد مي گيره زنگ مي زنه به 220
!! نوشته شده توسط صبا | 10:39 قبل از ظهر | چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 •