تبليغاتX
مطالب خواندنی

اشتیاق


گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق    

ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم



!! نوشته شده توسط صبا | 12:14 بعد از ظهر | شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 •

یادی از کودکی

 

البته کاملتر از اونیه که در کودکی میخوندیم

و همچنان زیبا :

باز باران،
با ترانه،
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه.

من به پشت شیشه تنها
ایستاده

در گذرها،
رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند، این سو و آن سو

می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.

یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان.

کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک

از پرنده،
از خزنده،
از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.

آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من،
روز روشن.



ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط صبا | 10:48 قبل از ظهر | یکشنبه شانزدهم تیر 1387 •

گفتم هواي ميكده غم مي برد ز دل

گفتا خوش آن كسان كه دلي شادمان كنند
!! نوشته شده توسط صبا | 11:34 قبل از ظهر | چهارشنبه سوم بهمن 1386 •

یه شعر ساده

ساده بودم ساده

پاك مثل كف دست

من چه مي دانستم

ساده بودن سخت است  . . .



ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط صبا | 10:29 قبل از ظهر | سه شنبه دوم بهمن 1386 •

یک روز غمی رسد به اندازه کوه

یک روز رسد نشاط اندازه دشت

افسانه زندگی چنین است گلم

در سایه کوه باید از دشت گذشت

!! نوشته شده توسط صبا | 9:21 قبل از ظهر | جمعه چهاردهم دی 1386 •

هزار جهد بکردم که سرّ عشق بپوشم

            نبود بر سر آتش میسّرم که نجوشم

!! نوشته شده توسط صبا | 9:9 قبل از ظهر | جمعه چهاردهم دی 1386 •

وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دري



وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد

وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي آفريد

وقتي زمين ناز تو را در آسمان ها مي کشيد

وقتي عطش طعم تو را با اشک هايم مي چشيد

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلي

چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي

يک آن شد اين عاشق شدن دنيا همان يک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتي که من عاشق شدم شيطان به نامم سجده کرد

آدم زميني تر شد و عالم به آدم سجده کرد
!! نوشته شده توسط صبا | 5:16 بعد از ظهر | شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 •