تبليغاتX
مطالب خواندنی



میلاد امام علی ابن موسی الرضا
(علیه السلام)  مبارک باد

!! نوشته شده توسط صبا | 10:34 قبل از ظهر | چهارشنبه سی ام آبان 1386 •

موفقیت

برای کسب موفقیت آسانسوری وجود ندارد

       باید از پله ها بالا رفت
!! نوشته شده توسط صبا | 8:16 بعد از ظهر | دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 •

داستان کوتاه

می روم حلیم بخرم

آن قدر کوچک بودم که حتی کسی به حرفم نمی خندید. هر چی به بابا ننه ام می گفتم می خواهم به جبهه بروم محل آدم بهم نمی گذاشتند. حتی تو بسیج روستا هم وقتی گفتم قصد رفتن به جبهه را دارم همه به ریش نداشتنم هرهر خندیدند. مثل سریش چسبیدم به پدرم که الّا و بالله باید بروم جبهه. آخر سر کفری شد و فریاد زد: «به بچه که رو بدهی سوارت می شود. آخر تو نیم وجبی می خواهی بروی جبهه چه گلی به سرت بگیری.» دست آخر که دید من مثل کنه به او چسبیده ام رو کرد به طویله مان و فریاد زد: «آهای نورعلی، بیا این را ببر صحرا و تا مي خورد کتکش بزن و بعد آن قدر ازش کار بکش تا جانش دربیاید!» قربان خدا بروم که یک برادر غول پیکر بهم داده بود که فقط جان می داد برای کتک زدن. یک بار الاغ مان را چنان زد که بدبخت سه روز صدایش گرفت! نورعلی حاضر به یراق، دوید طرفم و مرا بست به پالان الاغ و رفتیم صحرا. آن قدر کتکم زد که مثل نرم تنان مجبور شدم مدتی روی زمین بخزم و حرکت کنم. به خاطر این که تو ده، مدرسه راهنمایی نبود. بابام من و برادر کوچکم را که کلاس اول راهنمایی بود، آورد شهر و یک اتاق در خانه فامیل اجاره کرد و برگشت. چند مدتی درس خواندم و دوباره به فکر رفتن به جبهه افتادم. رفتم ستاد اعزام و آن قدر فیلم بازی کردم و سرتق بازی در آوردم تا این که مسئول اعزام جان به لب شد و اسمم را نوشت.

روزی که قرار بود اعزام شویم، صبح زود به برادر کوچکم گفتم: «من میروم حلیم بخرم و زودی برمی گردم.» قابلمه را برداشتم و دم در خانه قابلمه را زمین گذاشتم و یا علی مدد. رفتم که رفتم.

درست سه ماه بعد، از جبهه برگشتم. در حالی که این مدت از ترس حتی یک نامه برای خانواده نفرستاده بودم. سر راه از حلیم فروشی یک کاسه حلیم خریدم و رفتم طرف خانه. در زدم. برادر کوچکم در را باز کرد و وقتی حلیم دید با طعنه گفت: «چه زود حلیم خریدی و برگشتی!» خنده ام گرفت. داداشم سر برگرداند و فریاد زد: «نورعلی بیا که احمد آمده!» با شنیدن اسم نورعلی چنان فرار کردم که کفشم دم در خانه جاماند!


کتاب رفاقت به سبک تانک
!! نوشته شده توسط صبا | 2:3 بعد از ظهر | یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 •

اس ام اس

به مرغ ميگن چرا تخم نمي ذاري ؟ميگه،شوهرم گفته به خاطر 75 تومن هيكلتو خراب نكن .

تمام عمر تو حسرت اين بودم كه يكي حسابي بغلم كنه (خاطرات يك جوجه تيغي).

اگه اين اس ام اس رو خوندي يعني دوستم داري اگه پاك كني يعني عاشقمي ،اگه جواب بدي ديوونمي ،اگه جواب ندي يعني منو ميخواي ،حالا چي كار ميكني

ميدوني جريان تو با جريان خون چه فرقي داره ؟خون ميره تو قلبو بر ميگرده ولي تووقتي ميري تو قلب ديگه بر نميگردي .

 وقتي كهبدنيا اومدي داشت بارون ميباريد ،اما هوا اصلا ابري نبود آخه فرشته ها داشتند گريه ميكردن چون يكي از اونا كم شده بود.

!! نوشته شده توسط صبا | 12:24 بعد از ظهر | یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 •

لطفا مداد باشید

  

1 . می توانی کارهای بزرگی کنی ، اما نباید هرگز فراموش کنی دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند . اسم این دست خداست ، او باید تو را همیشه در مسیر اراده اش حرکت دهد.
 
2 . گاهی باید از ان چه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد . اما اخر کار ، نوکش تیزتر می شود . پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی ، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
 
3 . مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه ، از پاک کن استفاده کنیم . بدان که تصحیح یک کار خطا ، کار بدی نیست ، در واقع برای این که خودت را در مسیر درست نگه داری مهم است .
 
4 . چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، ذغالی اهمییت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است .
 
5 . و سرانجام : مداد همیشه اثری از خود به جا می گذارد . بدان هر کار در زندگی ات می کنی ، ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی ، هوشیار باشی و بدانی چه می کنی ؟
 

!! نوشته شده توسط صبا | 12:15 بعد از ظهر | یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 •

حکیمانه

رها كن و به خدا بسپار

!! نوشته شده توسط صبا | 10:26 قبل از ظهر | یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 •

کوتاه و خواندنی

باور کن بدون وقت قبلي هم ميتوان خدا را ملاقات کرد،ميتوان خدا راديد و با او صحبت کرد

بگذاريد و بگذريدببينيد و دل مبنديدچشم بيندازيد و دل مبازيدکه دير يا زودبايد گذاشت و گذشت

اگر نمي تواني به قله برسي در دامنه هم نمان

آفتاب به گياهي حرارت مي دهد که سر از خاک بيرون آورده باشد

اگر اولش به فکر آخرش نباشي آخرش به فکر اولش مي افتي

در کيفر دادن شتاب مکن و راهي براي پوزش خواستن بازنگهدار

هرگز تسليم نشو هر روز معجزه اي تازه افتاق مي افتد

هنر زندگي اين است كه بدانيم چگونه اضطراب را به خنده تبديل كنيم

عيوب ديگران را نبايد با انگشت كثيف نشان داد. ضرب المثل ايتاليايي

اگر امروز براي به دست آوردن آنچه دوست داري,تلاش نکني؛ فردا مجبور هستي آنچه را داري دوست داشته باشي

!! نوشته شده توسط صبا | 6:30 بعد از ظهر | شنبه بیست و ششم آبان 1386 •

نيايش از نظر گاندي

خيلي بهتر است كه دعا و نيايشي را با قلب خود
و بدون كلمات انجام دهيم تا با كلمات و بدون قلب
!! نوشته شده توسط صبا | 6:24 بعد از ظهر | شنبه بیست و ششم آبان 1386 •

یک طراحی جالب

حتما این عکسها رو در ادامه مطلب ببینید
ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط صبا | 9:56 قبل از ظهر | شنبه بیست و ششم آبان 1386 •

ثروتنمندترین و معروفترینها قبلا چه کاره بودند؟

 چشم فرو بسته اگر وا کنی  ****   در تو بود هرچه تمنا کنی

آيا تاكنون فكر كرده‌ايد شخصيت‌هاي نام‌آور دنيا كه همه آنها را مي‌‌شناسند و اغلب از ثروتمند‌ترين‌هاي جهان هستند كار خود را با چه شغلي آغاز كردند و در ابتدا چه كاره بودند؟

 

(مايكل دل:)

 موسس و رييس شركت سهامي كامپيوتري DELL در يك رستوران چيني ظرفشور بود و ساعتي 2/5 دلار دستمزد مي‌‌گرفت. او از اين تجربه‌اش به نيكي ياد مي‌‌كند و مي‌‌گويد: (بهترين بخش آن دوران، عقل و منطق صاحب رستوران بود و اگر كمي زودتر به رستوران مي‌‌رفتم مي‌‌توانستم نهايت استفاده را از او بكنم. او به كارش افتخار مي‌‌كرد و به هر كسي كه از در رستورانش وارد مي‌‌شد اهميت مي‌‌داد

 

(آدولف هيتلر:)

در كودكي به مدرسه كليسا مي‌‌رفت و آرزو داشت كشيش بشود ولي در سال 1903 و پس از مرگ پدر از مدرسه بيرون انداخته شد. سپس به رشته هنر پرداخت ولي به دليل بدقول بودن دو بار از آكادمي هنرهاي زيباي وين اخراج شد. آدلف خسته، تنها، جوان و غمگين شب‌ها را در پانسيون مي‌‌گذراند و براي پول درآوردن (نقاشي) مي‌‌كرد و كارت پستال مي‌‌كشيد. اگر جنگ جهاني اول شروع نمي‌‌شد شايد او يك نقاش شكست‌خورده مي‌‌شد.

ولي پس از شروع جنگ هيتلر قلم را كنار گذاشت و اسلحه به دست گرفت و به ارتش آلمان پيوست. او آنقدر از جنگ لذت مي‌‌برد كه چند سال بعد تصميم گرفت يك جنگ ديگر به راه بيندازد.

 

(سيلوستر استالونه:)

 هميشه آدم خشني بود. او زماني (جاروكش قفس شيرها) بود. در پانزده سالگي همكلاسي‌هايش مي‌‌گفتند او بيش از همه احتمال دارد كه زندگيش را روي صندلي الكتريكي به پايان برساند. او بعدها با فيلم (راكي) به شهرت جهاني دست يافت.

 

(بيل گيتس:)

 در عمارت كنگره واشنگتن (پادو) بود.

 

(بيل موري:)

 كمدين آمريكايي بيرون يك بقالي مي‌‌ايستاد و شاه بلوط مي‌‌فروخت. او مدتي نيز پيتزا‌فروشي كرده است.

 

(راش ليمبو:)

 مجري معروف راديويي آمريكا كفش واكس مي‌‌زد.

!! نوشته شده توسط صبا | 9:39 قبل از ظهر | شنبه بیست و ششم آبان 1386 •

والدین بخوانند

1- در مواقع ناراحتی از محیط دور شوید.

اگر فرزندتان اعمالی انجام داد که باعث ناراحتی شما شد و به اصطلاح می‌خواست اعصاب شما را خرد کند و یا با بی‌احترامی با شما گفت‌وگو کند، بهترین روش این است که اتاق را ترک کنید و به او بگویید که شما در اتاق دیگری هستید و اگر پی به اشتباهش برد می‌تواند به آن جا بیاید و بحث را با آرامش ادامه دهد. هیچ‌گاه سعی نکنید حالت عصبانی به خود بگیرید و یا برعکس کاری کنید که او احساس کند شما شکست خورده‌اید.

 2- به او بگویید دوستش دارید حتی اگر اشتباه کند.

هیچ‌گاه به فرزندتان نگویید چقدر تو بد هستی. شما با این کار شخصیت او را خرد می‌کنید. به او کمک کنید تا متوجه شود شما از رفتار او ناراضی هستید و همین رفتار بد و ناشایست اوست که شما را آزرده است، نه شخص او. باید کاری کنید تا فرزندتان احساس کند که با تمام وجود عاشق او هستید و او را بی‌قید و شرط دوست دارید، هر چند اگر مرتکب کار اشتباهی نیز شده است. برای تنبیه کردن او سعی نکنید عشق‌تان را از او دریغ کنید. هر گاه نسبت به روش تربیتی‌تان شک داشتید، از خود بپرسید: آیا فرزندم را براساس عشق و دوستی تربیت می‌کنم و یا جوی ترس‌آور ایجاد کرده‌ام که او از روی ترس و وحشت به حرف‌های من گوش بدهد؟

 3- جدی و مهربان باشید.

تصور کنید به کودک پنج ساله‌تان می‌گویید تا این ساعت وقت داری لباس‌هایت را بپوشی در غیر این صورت باید یا در ماشین و یا در مهد کودک این کار را انجام دهی. سعی کنید سر حرف‌تان بمانید. و اگر رأس ساعت مقرر این کار را تمام نکرد، او را به ماشین ببرید. مطمئن باشید و حالت عصبی به خود نگیرید،  او باید در چهره‌تان عشق و علاقه را ببیند ولی در عین حال متوجه شود که شما در گفته‌های‌تان قاطع و مصمم هستید. نیازی به غر زدن و بحث کردن با او نیست. در این شرایط حتما از خودتان بپرسید: «آیا این کار را با نرمی و عشق انجام دادم و یا محیطی ترس‌آور برای او ایجاد کردم؟»

 4- نتیجه تربیت‌تان را در درازمدت ببینید.

اغلب ما والدین سعی می‌کنیم فرزندان خود را تحت کنترل بگیریم و تنها به دنبال یافتن راه حل فوری هستیم. این موضوع باعث می‌شود که آن‌ها احساس کنند تحت کنترل هستند و ما فقط به آن‌ها زور می‌گوییم. ولی اگر سعی کنیم در موقع برخورد با فرزندمان لحظه‌ای به این موضوع فکر کنیم که این روش تربیتی من ممکن است شخصیت فرزندم را در بزرگسالی تحت‌الشعاع قرار دهد، بیشتر در نحوه ی بر خوردمان با او دقت می‌کنیم. به عنوان مثال، اگر هنگام عصبانیت کودک‌مان را تنبیه بدنی کنیم، باید انتظار این را هم داشته باشیم که او در آینده شخصی عصبی و پرخاشگر شود و از دیگران با زور و عصبانیت هر چه می‌خواهد بگیرد.

 5- در تصمیم‌گیری‌های‌تان محکم و قاطع باشید.

اگر به او می‌گویید در مغازه هیچ‌گونه شیرینی، آب‌نبات و شکلاتی نمی‌خریم، بنابراین نباید در آن‌جا تسلیم گریه‌ها، خواهش‌ها و التماس‌های او بشوید. مطمئن باشید فرزندان به پدر و مادرهایی بیشتر احترام می‌گذارند که در اعمال‌شان قاطع و محکم‌تر باشند

!! نوشته شده توسط صبا | 10:24 قبل از ظهر | پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 •

عزت

گذشت مایه عزت است. گذشت کنید تا خدا شما را عزت دهد.

پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله)

!! نوشته شده توسط صبا | 12:32 بعد از ظهر | چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 •

پروردگارا


به من آرامش ده

 
تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم


دلیری ده

 
تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم


بینش ده


تا تفاوت این دو را بدانم


مرا فهم ده


تا متوقع نباشم دنیا و مردمانش مطابق میل من رفتار کنند

!! نوشته شده توسط صبا | 8:51 بعد از ظهر | دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 •

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است

   پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید

پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است

   پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود

پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم

پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است

مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد

و معامله به این ترتیب انجام می شود

!! نوشته شده توسط صبا | 8:56 قبل از ظهر | یکشنبه بیستم آبان 1386 •

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
 برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
 نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگارا
 خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
 خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
 خوش به حال جام لبریز از شراب
 خوش به حال آفتاب
 ای دل من گرچه در این روزگار
 جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
 نقل و سبزه در میان سفره نیست
 جامت از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
 ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
 گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
 هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

!! نوشته شده توسط صبا | 8:49 قبل از ظهر | یکشنبه بیستم آبان 1386 •

مشاوره تلفنی با شرکت مایکروسافت

این مکالمات کاملا واقعی بوده و بیشتر آنها مربوط به مشاوره رایگان شهر های امریکایی و انگلیسی می باشند:

-- مرکز مشاوره : چه نوع کامپیوتری دارید؟
- مشتری: یک کامپیوتر سفید...

-- مشتری: سلام من جان هستم، نمی تونم دیسکم رو دربیارم.
- مرکز: سعی کردین دکمه خروج دیک رو فشار بدید؟
-- مشتری: نه.. صبر کن.. من هنوز دیسکت رو نذاشتمش تو درایو... هنوز روی میزمه!

 -- مرکز: روی آیکون My Computer در سمت چپ صفحه کلیک کن.
- سمت چپ من، یا شما!

-- مرکز: روز خوش، چه کمکی از من بر میاد؟
- مشتری: سلام... من نمی تونم پرینت کنم!
-- مرکز: میشه لطفا روی Start کلیک کنید؟
- مشتری: گوش کن رفیق، برای من اصطلاحات فنی قلمبه سلمبه نیار، من بیل گیتس نیستم، لعنتی!

-- مشتری: سلام، عصرتون بخیر، من مارتا هستم و نمی تونم پرینت بگیرم. در واقع هر دفعه سعی می کنم، میگه :"نمی تونم پرینتر رو پیدا کنم". من حتی پرینتر رو بلند کردم گذاشتم جلوی مانیتور، اما کامپیوتر هنوز میگه نمی تونه پیداش کنه!

-- مشتری: من توی پرینت گرفتن تو رنگ قرمز مشکل دارم...
- مرکز: آیا شما پرینتر رنگی دارید؟
-- مشتری: نه!

-- مرکز: و الان کلید F8 رو فشار بدین.
- مشتری: کار نمی کنه!
-- دقیقا چی کار کردید؟
- من کلید F رو 8 بار فشار دادم اما هیچی نمیشه!

-- مشتری: کیبورد من کار نمی کنه.
- مرکز: مطمئنید به کامپیوترتون وصله؟
-- مشتری: نه من نمی تونم برم پشت کامپیوتر.
- مرکز: خب، کیبورتون رو بردارید و ده قدم برید عقب.
-- مشتری: باشه.
- مرکز : کیبورد با شما اومد؟
-- مشتری: بله.
- مرکز: خب این یعنی کیبورد وصل نیست. کیبورد دیگه ای اونجا نیست؟
-- مشتری: چرا هست، اوه ... این کار می کنه!

-- مرکز: رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple و حرف بزرگ V مثل Victor و عدد 7 است.
- مشتری: اون 7 هم با حروف بزرگه؟

-- مشتری: من نمی تونم به اینترنت وصل شم اما دوستم تونست.
- مطمئنید رمز عبور رو درست وارد کردین؟
-- بله!
- رمز چی بود؟
-- 5 تا ستاره بود!

-- مرکز: چه برنامه آنتی ویروسی استفاده می کنید؟
- مشتری: Netscape
-- مرکز: اون برنامه ضد ویروس نیست.
- مشتری: اوه ببخشید... Internet Explorer

-- مشتری: من یک مشکل بزرگ دارم، دوستم برام یه Screen Saver آکواریوم نصب کرد، اما من هر وقت ماوس رو حرکت میدم غیب میشه!

-- مشتری: من دارم اولین ایمیلم رو میزنم.
- مرکز: خب و چه مشکلی وجود داره؟
-- مشتری: من حرف a رو پیدا کردم، اما نمی دونم چطور دورش دایره بذارم!

!! نوشته شده توسط صبا | 2:14 بعد از ظهر | جمعه هجدهم آبان 1386 •

روزی مردي نابينا روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود:                            «من کور هستم لطفا کمک کنيد»                                             روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت.فقط چند سکه در داخل کلاه بود.                                                                او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان ديگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.                                                         عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است.                                                مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگويد که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چيز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل ديگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

                ((( امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببينم )))

دوست خوبم

وقتي كارتو نمي توني پيش ببري

روشت رو تغيير بده

اونوقت مي بيني كه بهترينها برات محقق ميشه

حتي براي كوچكترين اعمالت از دل، فكر، هوش و روحت مايه بذار

اين رمز موفقيته !!!

!! نوشته شده توسط صبا | 12:41 بعد از ظهر | پنجشنبه هفدهم آبان 1386 •

حضرت مسيح (ع) شباني را گفت: عمر خود را به شباني صرف كردي ، اگر در تحصيل علم مي كوشيدي بهتر از اين بودي.شبان عرض كرد: يا نبي الله من فقط 6 مسئله از همه ي دانش ها آموخته ام و بدان عمل مي كنم:اول اينكه تا حلال هست ، حرام نمي خورم و هرگز حلال كم نمي شود كه احتياج به حرام باشد.دوم اينكه تا راست هست ، دروغ نمي گويم و هرگز راست كم نمي شود تا احتياج به دروغ باشد.سوم اينكه تا عيب خود مي بينم به عيب ديگران مشغول نمي شوم و هنوز از اصلاح عيوب خود فارغ نشده ام كه به عيب ديگران بپردازم.چهارم اينكه تا ابليس نميرد از وسوسه ي او ايمن نمي شوم و هنوز شيطان نمرده است كه من ايمن باشم.پنجم اينكه تا گنج و خزينه خدا را خالي نبينم به گنج و خزينه مخلوق طمع ندارم و هنوز خزينه و گنج خدا را خالي نيافته ام.ششم اينكه تا هر دو پاي خود را در بهشت نديده ام از عذاب خدا ايمن نباشم.
حضرت عيسي (ع) فرمودند: علم اولين و آخرين همين هاست كه آموخته اي.
!! نوشته شده توسط صبا | 12:35 بعد از ظهر | سه شنبه پانزدهم آبان 1386 •

تو مگو ما را بدان شه بار نیست
با کریمان کار ها دشوار نیست
چون در این دل برق مهر دوست جست
اندر آن دل دوستی می دان که هست
هیچ عاشق خود نباشد وصل جو
که نه معشوقش بود جویای او
در دل تو مهر حق چون گشت نو
هست حق را بی گمان مهری به تو

!! نوشته شده توسط صبا | 8:22 بعد از ظهر | دوشنبه چهاردهم آبان 1386 •

اس ام اس

همیشه توی ارتفاع بالاتر از جو ابری وجود نداره

اگه یه روز آسمون دلت ابری بود بدون به اندازه کافی اوج نگرفتی

!! نوشته شده توسط صبا | 12:36 بعد از ظهر | یکشنبه سیزدهم آبان 1386 •

جمله‌ای كه ذرّه‌ای گناه باقی نمی‌گذارد

پیامبر اکرم صلی‌الله علیه واله می‌فرماید: «هر که یک بار بر
من صلوات بفرستد ذره‌ای از گناهانش باقی نمی‌ماند.
و نیز می‌فرماید: هر کس یک بار بر من صلوات
بفرستد خداوند بابی از عافیت بر او می‌گشاید»

!! نوشته شده توسط صبا | 2:7 بعد از ظهر | چهارشنبه دوم آبان 1386 •

صفحه كليد و ماوس ضدباكتري و قابل شست وشو

 
عکس خبری
صفحه كليد و ماوس آنتي باكتريال و قابل شست و شو با هدف كاهش سرايت آلودگي ها عرضه شد. اين صفحه كليد و ماوس ضدباكتري، براي استفاده در بيمارستان ها و محيط هاي بهداشتي در نظر گرفته شده و علاوه بر قابل شست وشو بودن، با ماده نقره اي آنتي باكتريال ويژه اي پوشيده شده است.
آنچه موجب تمايز اين صفحه كليد و ماوس شده، پلاستيك سطح آن است كه از يون هاي نقره اي خالص و مواد طبيعي ساخته شده است. براساس يافته هاي مطالعات جديد، صفحه كليد و ماوس منبع بزرگ سرايت آلودگي است و باكتري ها و ويروس ها تا مدت زمان طولاني ٢٤ ساعت قادرند روي ماوس ها و صفحه كليدهاي موجود در محيط هاي كاري زنده بمانند.
!! نوشته شده توسط صبا | 8:55 قبل از ظهر | چهارشنبه دوم آبان 1386 •